تنهایی و تنها بودن
بعد از چند سال باز دلم برا خودم تنگ شد
چقدر این دنیا دنیای بدی شده
کاش...
بعد از چند سال باز دلم برا خودم تنگ شد
چقدر این دنیا دنیای بدی شده
کاش...
صبح زردم خفته در تیک تاک ثانیه هاست.
روزهاست که پیر شده ام ، در پی ارامشی در کنار گل شقایق هستم.
خدایت را می شناسی بنده؟خیره در توست،خیر در روح تو،چه می خواهی از او؟
زنگی را برای چه در هم ریختی ، در پی مرگی زود رس رفتی.
خواستی غرق باشی در مستی غرق در طوفان بهار .
ان زمان یک روح مرد ،حال از خدا شکوه داری ؟
زندگی تنها سرود عاشقانه است،نعرهایت از چیست ؟این دعای اشنایی نیست.
ان خدا قهر است با تو .چه می خواهی از او ؟
وقت تمام شد،فرصت یک شب دعا!
باز شیطان بود در تو سست کرد درونت را با خدا
فرصت ان اششتی فرصت بخشش
شاید طلوعی دیگر نیاید.
باز افسوس............................
صدای ورق خوردن دفتر خاطره هاست ایستگاه تنهایی در جلوی ماست گویی زمان به عقب برگشته
تک درخت تنهایی را در بیشه زار می بینم سکوت عجیبی بیشه زار را فرا گرفته امروز چه روزیست؟
یادم امد روز جمعه....
دوست دارم غروب جمعه ها را غروب تنهایی چه غروب دلگیری
در ان سکوت بی تلاتم صدای جغد تک درخت بیشه زار تیک تاک عقب برگشتن ثانیه ها را در هم می شکند
رویاهایم را بر هم می زند صدای رفتن سر می دهد صدای ازار دهنده ایست
چاره ای نیست جز رفتن قطار ذهنم منتظر است
بیشه زار را ترک می کنم با ان غروب جمعه یه دلگیرش
ایستگاه ذهنمان ایستگاه پوچیست منتظر خواندنش هستم فکر نمی کنم رویاهایم را بخواند و بداند انرا
می روم تا نباشم تا نبیند مرا مگر در غروب جمعه ها.....
برگی افتاد وخزانی در درونم رخنه کرد سرد کرد ان تنم را و رهایم کرد در برف
ساده گفت و کشت ان مرد را در بیچارگی، غافل از اتش، که می سوزاندش در بی کسی
انچه می گفتی برایم تلخ بود قصه ی تکرار روز عزل بود
می گریزم می دوم در باد،از میان ان سواران ان طمع کاران خاک
شرم دارم شرم نحس مردمان روزگار،قصه تلخ بزرگان بی حساب
سخت بود اما شنفتم ریختم در زندگی ،رفت و تنهایم گذاشت انکه می رقصید در باد
عجز و ناتوانی را برایم قصه گفت ، قدرت یک کوه را در لباسش فخر گفت
دیروز گذشت ، رفت به سوی روشنایی ستاره ها
خیره خواهی شد به اسمان در دل شب برای تماشای تکرار تئاتری که در ستاره ها برپاست
اماتماشای ان تنها تورا در غم فرو خواهد برد
خوب بود تو نیز همراه قاصدک به سوی ستارهها روانه می شدی و خود قصه گوی این سیرک بودی
اما چه افسوس که در حصار زندگی اسیری
ای مرد زرد چشمهایت را ببند و در تاریکی شب در ارزوی روشنایی روز باش
به زمانی که تو قصه های فراوان برای گفتن خواهی داشت
اما بدان که تو در این تاریکی تنها بودی و هیچکس در دل شب در کنارت چشمهایش را نبست
مرا ماتم مرا هر لحظه یک غم مرا زجرو مرا افسوس هر دم
مرا غمگین سرایی بیش نیست محبت مُرد تاریخ دور نیست
مرا کُشتی درون قصر دیوان درونش خندهای تلخ شیطان
منم افسوس و یک دیر تباهی منم ان گورِ تاریک و منار قبر واحی
من ان روحم که تنها یار دادست من ان رنگم که او رُخسار دادست
برایت من نوشتم از سیاهی های یاران گذشته
برایت من نوشتم از نقوش ساره ی پیرو گرسنه
غم ام را می نویسم بر درِ ان سر سرای یاد یاران
چنین اواره روزی را نمی دیدم در این ایام باران
غم ام را در کدامین رود قهری قرق سازم
دلم را با کدامین کهنه ساری مرد سازم
بی معرفت...........
به تاریخ زمان بنگر گذشت و مرد و رفتند برایم شاخه ایی از غم نهادند و گذشتند
صدایم را شنیدی در دل ان قبرها همه غم بود و گریه در دل ان سنگها
برایم مردم و زندان شدم در بند یک برده درونی از سکوت مرگهای دشت مرده
چرا نشنیدی اوازم چرا گم کردی محبوبم صدایم را برایم سکوتم را نوایم
درخت خشک،بی جان رفت و ساکت در سکوتش محو گردید
غروبش جمعه بود با دلش در بیکسی ارام جنگید
از زمان بگریز و بر خاکستر باد بنشین سیاه و سخت شو همچو مرد زرد غمگین
زنگی رویا،زندگی پرواز یک مرغ سیاه ، زندگی یک رود،زندگی سایه شوم دروغ
رفت و خاکستر شدو ارام خفت ، خاطراتش ماندند و تنها زمان ارام گفت؛
سوخت از فقر ، مرد از مکر
سرد وساده در سکوتش راه رفت ، پا برهنه در شب مرگش به راه دور می رفت
داستان جغد شوم ان درخت سرو ، رو سیاهی در رون مرد زرد
زجر داد و به مرگش لبخند زد ، ناله ای کردو یک نفس ارام گشت
بودنم تنها برایش درد بود ، کاش زندگی تنها برایم مرگ بود
می روم ارام در خوابی عمیق، تا که فقرم زرد شود در بی کسیم
کاش تنها برایم صدایم بود
اما چه افسوس که تنها برایم سکوتیست تلخ...
صدای ادمکهای زمانه صدای تصویر خیالی ،گذشتندو سرابی از دوست داشتن هدیه کردند
گریزش از فریاد یک زخم کهنه بود
مرا به چه افسوس می خواند مرا به چه ماتمی تن داد
مرا به کدامین گناه کشت مرا به چه دل تنگی فروخت
کاش برایش تکه نانی پرت می کرد تا می شنید زوزه ی گرگ گرسنه
ساده است و ساده بودن در درونش،پرغرورو سرو گونه
کاش اندکی هم ساز من را گوش می داد شاید اهنگی از درونم می شنید.
زجر می دادو تنها برایش خنده بود کشت ان مرد زرد را در بیابان دلش
مرد زرد را اندکی اویخت ریخت و تپه ای از سنگ را از درونش هدیه کرد
کاش درد همدمم بود اما به چه افسوس که تنهای تنهایم...
اندوه تنها شعر منست ، تنها ارزویم
دور شوم تنها شوم بمیرم و ازاد شوم
کشتم و مردم
چرا تنهای تنهایم چه کنم ماتمی که از وجودم دارم
چه سرد ، سوز پاییز ، لحظه های تنهایی
برگ ریزان درختان ، انها هم مردند تاریک تاریک
اوازهای مرغ شب ، ستاره ارزوها ، خاموش خاموشند
دور می روم اما تنها ، یک لحظه نزدیک، سوختن سوی مرگی تیره
زمین مرد و خاکستر شد و به سرعت تاخت
رفت تنها خاطره سبز یک روز را با خود نگه داشت
مرا به چه افسوس مرا به چه غم اخر زمانی سخت، پایان دوران
پایانی شوم برای مردی زرد
پایانی از جدایی فرد کهنه و فردی نوع
اخرزمان....
کاش می شد غمم ماه بانویی داشت
سکوتم شکست و طابوتم خاک شد،صدای مرگ ماهیها را شنیدم
سایه ی شوم و تباه ارزو، تکه ابر یخ زده، دور شو خاکستر باد ،دور شو...
زنده ام زنده ی یک روز تلخ سرد و بی روح در جاده ایی از جنس یخ
هر چه می دید و می اندیشید پوچ بود ظاهری ساده درونی غم زده
کاش می شد نوایی می سرودم ، کاش می شد صدایی بشنوم
زندگی لبخند تلخش را می نواخت هرچه کرد ان بود و من را وا گذاشت
کاش درد پنهانم برایت سبز بود
کاش و تنها کاش...
عشقم شيشه اش شكست شيشه يك روز گرمش
رفتمو نازم نكرد گفتنش از درد بود توده ابري از غبار
سوختم از سرگيجه ها شكستم از سرود قهر ها
كشت مرا در سوز يك لبخند
خنده اي از شرم رنگي از درد
كاش گريه ام را در سكوت مي شنيد
مي شد انروز تنها نگاهم هم نمي كرد
مي شد، اما دست لبخندي بسويم پرت كرد
رفت روزها و تنها يك سبد قهر داشت سرزميني از سياهي ها در سبد داشت دشت را عريان مي نمود رنگ را از سكوتم مي سرود
رنگ تلخ قهر را در دل مي نهم سنگ سردي از سياهي ها مي شوم
قهر كرد قهر سردي از سايه ام
كاش منهم سر داشتم در دشت .....
هاي ميرم ميام ولي نمي دونم چرا ؟
تو اين تابستون روزها چه سرد شدن چه غمگينن سايه ها اخه كسي محلشونم نمي زاره
ما هم شديم يه درخت كه تو وسط تابستون يخ زده واي چه سرماي و چه سوزي
سايه مون بيهوده شده رفته پي كارش ، تو تابستونم بدرد هيچي نمي خوريم
انقدر سخت شدم انقدر بی حس شدم که تنها سایه ای از پوچی برایم ماند
انقدر تکرار کردم که تنها کر شدم ، فراموش شده دلی ساده ام ، فراموش تاریخی سرد
کاش می شد یادی کنم یادی از تو یادی که برایم قصه ها داشت ابراهی برای خوشبختی
کاش اب بودم کاش منهم از تو وجودی داشتم وجودم تنها بوسیدن نیست وجودم تنها گل بودن نیست
وجودم خاک است.
سری از خاکستر دارم سوختم و سازم شکست تکه تکه تنها و بی رفیق ماندم که شاید ازاد شوم
کاش پرواز می کردم در اوج کاش سیاه بودم و باور او داشتم
هر انچه می پندارم رویایی بیش نیست تصور مرد تنها که تنها ساکت بود
کاش فراموش می شدی کاش تنها سکوت نبود...
کاش زمانی برای زیبا بودن می یافتیم
کاش تاریخ از ماهایی که تلخی رابه شیرینی تبدیل کرد به یاد داشتیم
ارابه ای از سرمایه های بشری که له کرد انچه می ساخت دیواری از
کاه و گل.
گل را دوست داشت چون محبت بود کاه را زیبا می پنداشت
چو تنها بود رفیقی برای مرد.
کاش زمان انجور نمی گذشت که ارزش را برای انسانیت نابود می کرد
زوال را برای ان لحظه در ک کردم که تنها سوختن یک برگ کاه را دیدم
کاش می توانستم رویایه شیرینم را در اغوش بگیرم کاش اغوشم
ارزشی داشت کاش مرزی در صبح رفا قتها نمی یافتم
حال انچه را که داشتم از دست داد ام دیگر اغوشی نیست
تنها لبخند تلخ وسرد را حس می کنم لبخندی از جغد پیر
حرفها تنها حرفندو پوچیه ذاتی در خود دارند
گوش کردن به اوایی از درون شخصی بی اراد
تنها پست بودن و حقیر بودن در تاریکی یک
کهکشان را با خود دارد
کاش می شد دیر زنده می شدم
افسوس که زنده شدن بهایی جز حقارت با خود ندارد
زمانی بود که ابرها تنها می گریستند تا سبز شدن را به انچه که دوست
می داشتند هدیه کنند اما افسوس به زمانه ای که تنها یک چیز در خود
دارد انهم ....... است کاش منهم ذره ای از ان را در .....خود داشتم
حتی ابر ها نیز برای انها می گریند چون عزتی از نوع .....را
دارند .غروری جاودان در دل داشتم که لحظه ای غفلت به کابوس
هولناکی از توهین تبدیلش نمود
نفسی از محبت یک باد را با خود به درون می برم تا شاید معنایش مرا
ارام کند .حرف تنها پله ایست پله ای بی انتها
چرا ما زاده شدیم؟برای نابرابری ؟!!! چه حقارتی .شاید زمان تلخی را
داشته باشم شاید برکه ای بی اب باشم ولی روزی می جوشم .چرا
ابرها تنها برای درختها می بارد .نمی دانم هرزه علفی هم جا در این عالم دارد
ولی دلها همه به یک چیز اشاره دارند انهم تنها رسیدن در اویند
شاید باشیم همه با هم در یک لحظه ولی هر گز نیستیم در خود که بودن
در خود تنها سحت بودن را دارد
کاش سخت بودم کاش مرد بودم اه یادم رفت که کیستم زمان زیادیست
که فراموش کرده ام خود را ساختمانها جدیدند اما ساختمان وجودم
تنها یک پله دارد و انهم تنها به یک سمت
کاش سکوت هرگز نمی شکست
کاش دل فقط یک لحظه بود اما فسوس که تنهایی نصیب انکس است که
تنها تکه چوب خشکیده در دست دارد
می رفتم رو بلندترین ساختمون شهر می نشستمو به اسمون خیره می شدم
به دور دست بدور دست به مسافتی که انسان واسه دیدن و رسیدن به اون عاجز....هوم...
چه حقیر انسان که نمی تونه مثه یکلاغ یک رنگ باشه
مثه اون فکری بزرگ برای تماشای دنیا داشته باشه .های............
محبوبی بی اراده تنها و بی کس هستم برای صوتی که گوش خراش است
سقوطی امن در پرتگاهی بی انتها صخره هایی چوبی ادمهایی سست
کاش محبت برای جسمی زنده بود شوخی بچه گانه ام رویای از واقعیت یک منظره است
کاش می شد رهایش کنم کاش می شد کاش دلی به درد نمی امد
برای تنها شدن زود بود اما حال می اندیشم به انچه بودم
خواهم رفت به دور دست برای همیشه
افسوس تنهایمو صدا و انچه می بینیم توهمات ذهنی پیر است که کوشش و تلاش زنده بودن را به یاد
دارد و انچه می بیند خود اوست.
شاید بزرگ فکر کنیم اما حقیریم در برابر انچه او فرستاد شتابان صدایش می کنیم بی انکه حقارتی از
خود نشان دهیم .
کاش فکر نوع داشتی کاش برای تنهاییایم یک موسیقی جذاب بودی
فراموشتان می کنم,اکنون که یک قایق کهنه فراموش شده ام
تنها و بی کس,در شهری غریب دوباره جوانه خواهم زد
میدانی برادر,دوری, تنهایی و دوستی مرد می سازد انچه را که سست می پنداشتید
فراموشتان می کنم برای انچه کردید
شکست قلبی که می تپید برایتان شاید...
شاید دوباره دیدار کنم شما را ولی اینبار در ساییه درختی پیر
تا انروز بدرود........................