تنهایی

تنها بودن

باز به ریل بی انتهای خاطره ها خیره شده ام صدایی از دور می رسد

صدای ورق خوردن دفتر خاطره هاست ایستگاه تنهایی در جلوی ماست گویی زمان به عقب برگشته

تک درخت تنهایی را در بیشه زار می بینم سکوت عجیبی بیشه زار را فرا گرفته امروز چه روزیست؟

یادم امد روز جمعه....

دوست دارم غروب جمعه ها را غروب تنهایی چه غروب دلگیری

در ان سکوت بی تلاتم صدای جغد تک درخت بیشه زار تیک تاک عقب برگشتن ثانیه ها را در هم می شکند 

رویاهایم را بر هم می زند صدای رفتن سر می دهد صدای ازار دهنده ایست

چاره ای نیست جز رفتن قطار ذهنم منتظر است

 بیشه زار را ترک می کنم با ان غروب جمعه یه دلگیرش

ایستگاه ذهنمان ایستگاه پوچیست منتظر خواندنش هستم فکر نمی کنم رویاهایم را بخواند و بداند انرا

می روم تا نباشم   تا نبیند  مرا مگر  در غروب  جمعه ها.....

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سجاد |